هنـگـامـه دیـوانگـی

داشتـم ارام تـا ارام جـانـی داشتـم..

هنـگـامـه دیـوانگـی

داشتـم ارام تـا ارام جـانـی داشتـم..

هنـگـامـه دیـوانگـی

هنگـامـه دیـوانـگـی است
کسی را نشـانَـم بده کـه دیـوانـه نیسـت..

"گـرطلـب کنـی از جـان عشق و دردمندی را
عشـق را هنـربـیـنی ، درد را دوا یـابـی ..."

+درباره من را بخوانیـد :)
+کامنت ها شاهرگِ مهربانی اند و برایم
محفوظ پس تاییـد نمی شوند
+کمی محدودتر میخوانمتان ،کمی خاموش تر
بگذارید تلاقی از تلاطم بیفتد ...

طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب

عقیمـانه بارور میکنـم افکارم را

سه شنبه, ۱۵ دی ۱۳۹۴، ۰۶:۳۱ ب.ظ

"کار عشق و عاشقی از ما گذشت"


درمیـانـه بحـرانهـا ، استعفـا میدهـم از التیـام

خـورشیـد را به مطبـخ میبرم و ظهرانه میخورم ، ماه را در اغوش میگیرم و لالایی می خوانـم

نور می خواهم چه کار ؟!

عاشقِ قلمم خـواهـم شد ، نوشته هـایـم هم میشونـد؛ جگر گوشه هایـم

عقیم می ماننـم و جگر گوشه هایـم را به دنیا خواهم اورد

افکـارم را صبح به صبح بیدار میکنم ، بزرگ میکنم ، زیبا میکنم ، دستشان را میگیرم و هدایتشان میکنم خدایی ناکرده گم نشونـد در این ازدیادِ جمعیت ،از کنار بعضی کوچه ها میگذرم و اخطار میدهم تنها به اینجا نیایـند ، نکنـد خم بشـود قامتِ سرو سانشان

انقـدر تنـومنـدشان خـواهم کرد که شایـد روزی در سایه یِ فیل افکنـشان کمی بخفتم و بیدار نشوم

اما دنیا بمانـد و سایه هایِ تنومـند ِ ارثیه ام که به عمر ابش دادم و بجان خریـدمش


عقیمـانه بارور میکنـم افکارم را


ما را چه به عشق ، جنـون ، خوابِ خوشِ دوست

مارا هـوسِ تاب و تب ِ تنـدِ تنِ اوست


مارا چه به چشم  ؛غروب ، خرمی ِ رود

مارا هوسِ راز ِ رزِ دخترِ جادوست


http://bayanbox.ir/view/765917867614641660/images58.jpeg

  • ۹۴/۱۰/۱۵
  • مهـرا

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">